خدا به ما انگشت داده – مامان می گه «با چنگال بخور»

خدا به ما صدا داده – مامان می گه « داد نزن»

مامان می گه «کلم بخور، هویج بخور، سبزی بخور»

اما خدا به ما بستنی لذید داده.

خدا به ما انگشت داده – مامان می گه « از دستمال استفاده کنی.»

خدا توی خیابان گودال های پر آب داده – مامان میگه «شلپ شلپ نکن»

مامان می گه «سرو صدا نکنید باباتون خوابیده»

اما خدا به ما قوطی حلبی داده که بازی کنیم.

خدا به ما انگشت داده – مامان می گه « دستکش دستت کن»

خدا به ما باران داده – مامان می گه «بیا خیس نشی»

مامان می گه « مواظب باش، نزدیک نشو

به اون سگای خوشگل و بیگانه که خدا به ما داده

خدا به ما انگشت داده – مامان می گه «برو بشور دستاتو»

اما خدا به ما سطل زغال داده بدن کثیف داده.

حالا درسته که من خیلی باهوش نیستم

اما این را می دانم بین این دو حق با مامان نیست.

نوشته شده در  یکشنبه 15 شهریور‌ماه سال 1388  توسط الهه  |  1 نظر


              کرج .کمال شهر .فجر 12 . نزدیک مهد کودک  

                         

نوشته شده در  یکشنبه 15 شهریور‌ماه سال 1388  توسط الهه  |  11 نظر


سلام دوستای خوب و مهربونم.  

منو ببخشید که دیگه نمیتونم زیاد اینجا بیام.مدتیه که نمیتونم به نت سر بزنم و نمیدونم تا کی این دوری از نت  و شما دوستای گلم میخواد طول بکشه. من وقت زیادی ندارم و از دوستانی که نتونستم بهشون سر بزنم معذرت خواهی میکنم.امیدوارم بتونم این مشکل رو حل کنم و مثل گذشته دوبار با شما خوبان ارتباط وبلاگی و دوستانه داشته باشم. هر جا هستم به یادتون هستم!    

       

امیدوارم عذر منو بپذیرید.به امید دیدار..............خدا نگهدار!

نوشته شده در  یکشنبه 15 شهریور‌ماه سال 1388  توسط الهه  |  6 نظر


Blog Skin