سلام سال نو همه شما مبارک باشه انشاالله من نبودم باید ببخشید سرم خیلی شلوغ بود و مسافرت هم بودم از همه کسانی که تو نبود من بهم سر زدند سپاسگزارم .

داشتم میرفتم دانشگاه ساعت ۷:۳۰روز ۲۳/۱۲ که دیدم اتوبوس واحد توی ترافیک گیر کرده یهو دیدم مردم همه از شیشه اتوبوس بیرون رو نگاه میکنند منم از رو کنجکاوی برگشتم و دیدم یه زن میانسال روی زمین افتاده و خون تمام اطرافش رو برداشته بود روشو با چادرش پوشانده بودند یه دستش سبزی خوردن و دست دیگرش ماهی قرمزی بود که اونم مرده بود همونجا این شعر رو گفتم و کلی به خاطر عیدی که خدا به اون خانواده داده بود گریستم روحش شاد...  

          

من امروز زنی را دیدم  

روی آسفالت خیابان خواب است  

رویش چادری مشکی رنگ

و هنوز پاکی صورت او بود قشنگ 

درخیالم گفتم  

بچه اش مثل هر روز ظهر  

خسته از کار شگرف صبحگاه  

میرود درخانه  

میبیندمادرش نیست کنون  

پیش خود میگوید شاید مادرم رفته به خیاطی لیلی خانم  

که بگیرد لباس شب عید خود را  

و نمی داند او مادرش رفته است پیش خدا

نوشته شده در  چهارشنبه 5 فروردین‌ماه سال 1388  توسط الهه  |  27 نظر


Blog Skin